پارت هفتاد و هشتم :
من از او کنجکاوتر بودم ولی جواب دادم:
- هیچی. شنبه تا پنجشنبه میرم مرکز بهداشت. دو شب در هفته هم شیفت شب بودم. یه کم هم برای رزیدنتی شروع کردم البته نه جدی.
منو مقابلش را برداشته و لبخند بر لبانش آهسته بوسه زد:
- که این طور. پس مشغول بودی.
سر تکان دادم و من هم منو را برداشتم. پرسیدم:
- تو چی؟ کی از درک برگشتی؟
میدانستم چهار ماه پیش برگشته ولی دنبال جزئیاتش بودم.
منو ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت عزیزدلم. شکر که دوسش داشتی شیوا جانم😘😘🤩🤩
۲۹ دقیقه پیشمیم
1مجید فکر کنم شوهرخواهر تینا بود که همدست تیرداد شد و بخاطر آتویی که داشت با خواهرش ازدواج کرده بود و خیلی از ارثیشونم بالا کشید و خیلی کارای دیگه 😠
۶ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره و اینکه تو اون رمان انگیزهاش مشخص نشد که انشالله اینجا میفهمیم اون سطح از عوضی بودن از کجا نشات میگرفت😒
۲۹ دقیقه پیشمیم
1خب چرا آرزوهای تینا تاریخشون گذشته،اتفاقا هیچ تاریخ انقضایی ندارن، آرزوش این بود جوونا تو کشور خودمون به اون تحصیلات و تحقیقات و زندگی آرام برسن تا آواره غربت نشن بخاطر امکانات نداشته 🤔🙏🏻
۶ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
تاریخ انقضا اون آرزوها نگذشته. هیچ وقت هم نمیگذره. ولی نیازهای جامعه ما متاسفانه در حال حاضر اومده کف هرم مازلو. به نون شب و یکم امنیت محتاج شدیم.
۳۱ دقیقه پیشHani
1به نظرم بهترین کاری که میتونه برا تینا بکنه اینکه اون دوتا بچه رو از پرورشگاه بکشه بیرون
۸ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام هانی جان😍😍 مرسی که کنارمی عزیزدلم😘😘 باید در مورد اون دوتا طفلی هم صحبت کنن.
۴۶ دقیقه پیشفاطمه ❤️
2ممنون عالی بود 💜💜
۹ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت🥰😍
۴۷ دقیقه پیشAysan
2البته که آرزوی تینا و هدفش واقعا زیبا بوده ولی به قول نفس توی جامعه ی حال حاضر ما جزو دغدغه های کوچیکی محسوب میشه ، اون تفکر واسه قدیم تینا بوده الان دیگه کاربرد چندانی نداره🫠😂
۹ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
دقیقاً همینطوره آیسان جان. متاسفانه ما الآن اومدیم کف هرم مازلو و نیاز اساسیمون شده نون شب. اینه که دیگه تحصیلات و درس و تحقیق و این جور چیزها الویتمون نیست. بچههامون هم دیگه برای پیشرفت مهاجرت نمیکنن؛ برای یه ذره آرامش فرار میکنن.
۴۸ دقیقه پیشAysan
1درسته که شخصیت آراز جوریه که واقعا این به فکر بودنه همیشه باهاش هست ، ولی نمیدونم به نظرم اینکه بره دنبال آرزو های تینا یکم اشتباهه ماهیتش ، البته منظورم بلافاصله بعد از آشتی کردن با نفسه میتونست در مورد آینده ی خودشون صحبت بکنه و در مورد اون برنامه ریزی بکنه تا آرزو های تینا🫠
۹ ساعت پیشیانا
0دقیقا، اینطوری که پیداست آراز هیچ وقت نمیتونه از تینا و خاطراتش فاصله بگیره این نفس هست که داره خودشو با آراز همساز میکنه
۴ ساعت پیشAysan
0خب به نظر من تو زندگی دوتاشون اتفاقاتی بوده که روشون در این حد تاثیر گذاشته واسه آراز اینا و واسه نفس هم پارسا و .. در هر صورت هر دوشون باید با شرایط همدیگه کنار بیان ولی فرقشون این بوده که آراز عاشق تینا بوده و نفس عاشق پارسا نبوده در نهایت موضوع رمان شخصیت هاش انقدر متفاوته واقعا نمیشه قضاوت کرد
۳ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اینم قسمتی از روند درمانشه آیسان جان. با انکار چیزی پیش نمیره. باید تینا در ذهنش به صلح برسه و اینم پیشنهاد روانشناس با توجه به شناختی بوده که از آراز پیدا کرده. البته شاید بهتر بود اول در مورد خودشون صحبت کنه ولی خب آرازه دیگه🫠🫠 الویتش معمولاً بقیه هستن🫠
۵۰ دقیقه پیشراز
1خیلی هم عالی امیدوارم آرزوهای تینا ی روز در کشورمون عملی ببینم ک شکل گرفتن و برآورده شد
۹ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
امیدوارم واقعاً. انشالله خورشید اینجا هم یه روزی طلوع میکنه😍😍😘😘
۵۲ دقیقه پیشیانا
1درود🍃خوبه نفس وآراز کنار هم قرار گرفتن امیدوارم آرامش همچنان ادامه دار باشین این دو
۱۵ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
درود بر شما عزیزم. سپاسگزارم که کنارم هستید. انشالله که آرامش در زندگی همه پایدار باشه🥰🥰
۶۰ دقیقه پیشآمینا
1حالا تینا رفته دیگه فقط نفس اومده شکر خدا.آخرم این دوتا باز میرن درک
۱۵ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
انشالله که خوب پیش بره🫠 نمیدونم که؛ شاید🤔🤔
۶۰ دقیقه پیشآمنه
1بانو مجید آقا کیه کامل توضیح بده شاید اطراف ما اومده 😄 راستی بانو انسان تا زنده هست کلی حرف بارش میکنن و تا وقتی از دنیا میره کلی به خاطرش غم میگیرن
۱۵ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
مرسی که همیشه کنارمی آمنه جانم😘😘 مجید یکی از شخصیتهای رمان زمزمه آسمان بود. حالا آراز ایشالا بیشتر توضیح میده، دوباره باهاش آشنا میشیم🥰
۱ ساعت پیشاسرا
1خوب فکرکنم آخرین پارت می رسیم به پایان کارهای تینا🙏🤔
۱۵ ساعت پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
شاید🤔🤔
۱ ساعت پیشابرا
0واما آراز نباید در بر خورد اول سراغ گذشته وتینا می رفت اینجوری بازم یاد تینا بیشتر بچه شمه تا نفس که شیش ماه دور ازش بوده
۲ ساعت پیشابرا
0سلام راستش تا حالا رمانتون نخونده بودم آزاده جان معرفی کرد منم خوندم جذب رمان زیباتون شدم اینک تو اون روستا باکلی مشکل کنار اومد جالب بود ومن خودم هم با این مردم از نزدیک برخورد دارم من هم بلوچم بین این مردم زیاد زندگی کردم خوب توصیف شده بود واقعا خسته نباشید داره
۲ ساعت پیشعاطی
0من چرا رمانت رو خوندم؟ نمیدونم اولش جذب دکتری شده بودم که اومده بود یک روستای بدون امکانات.. توی این خط رنج هست من جذب رنج یک زن و مسئولیتش شدم .و بعد بقیه داستان..که رنج در تمام زندگی ها نقش داشت و درکنار هم بودن اهالی..و عشق..در کنار این رنج زیبا اومد برام و دلنشین..و اینکه داستان رئاله
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

شیوا
1ممنون ازفاطمه جان که به قولش عمل کرد وممنون از فکرهای قشنگش امیدوارم بااین رمانهای زیبات انسانهای بیشتری رو تشویق به تفکر وهمدلی بادیگران کنی. زنده بادانسانیت. 👏